تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکی است
هنوز خوب یاد نگرفته بود چگونه باید در دست بگیردش... همین که نوک تیزش به دستش خورد فهمید چه نوک تیزی دارد و دید روی دستش اثری نمانده. ترسید... آره ترسید! با خودش فکر کرد نکند روی کاغذهای دفترم بی­اثر باشد و نقاشی­هایم رویش کشیده نشود... به سرعت  آن را قاطی باقی وسیله­هایش کرد و یکی دیگر  از همان مدلی­ها را گرفت. نوکش کمتر درد داشت و خیلی خوب روی دستش رنگ داد و او مطمئن شد که این قابل اعتماد است. شروع کرد به نقاشی کشیدن روی صفحه ی اول... وقتی دید از دستش افتاد و خط نهیبی روی اولین صفحه  کشید؛ عصبانی شد و دفترش را بست و از ته بازش کرد. باز هم همان حکایت اولی شد... چند صفحه ورق زد  همین طور یکهویی یک صفحه را انتخاب کرد و دوباره شروع کرد به کشیدن... این بار محکم در دستش نگهش داشت و آن قدر فشار داد که آخرش کاغذ سوراخ شد!

باز تند و تند ورق زد و دوباره انگار مثل بار قبل بی­دلیل ( البته به نظر من ِ بیننده) یک صفحه را انتخاب کرد! (انگار رندومی، چیزی در او گذاشته اند که همین طور یهو می چرخد، می چرخد و ناگهان می ایستد و دوباره شروع می کند!!) این بار قبل از نزدیک کردن دستش به کاغذ یک لحظه سرش را بالا کرد و به دور و برش نگاه کرد و محکم به خودش گفت:" ایندفعه یه خوشگلشو می کشم."  و شروع کرد به کشیدن.

یک خط... یک منحنی... یک خط... یک منحنی... نه تو رو خدا، تو رو خدا منحنی نشه! ... می ترسم... نکنه تو یه نقطه بایسته و بازم سوراخ بشه... می ترسم! اگه خط بشه چی؟ تا کجا ادامش بدم؟؟!!...

هی داشت اینا رو با خودش تکرار می کرد که یهو مچش خم شد و دستش خورد به کاغذ و ایندفعه خط و منحنی و نقطه­ها مثل علف­های هرز توی اون خونه­ی کوچیـک کامل شده­اش، قد علم کرده بودن!! ... دفترش رو بست و خیلی با خودش فکر کرد... دوباره دفتر رو باز کرد و ایندفعه از همونایی گرفت که نوک تیزتری دارند و روی دست رنگ نمیدن. شروع کرد به نقاشی. هر چند خیلی کمرنگ بودن ولی اون به کمرنگ بودنشون راضی شد. البته اگه می تونست اون جوری که باید باهاشون رفتار کنه شاید حالا  نقاشی­هاش کمرنگ هم نمی شدن. دفترش رو بست و رفت سراغ یه دفتر و یه مدل نقاشی دیگه...

حالا بعد از چند روز واسه مرور کارهایی که کرده دفترشو باز کرد و دید اون خط­های کمرنگ ِ قابل پاک شدن، دیگه هیچ اثری ازشون نمونده و فقط اثر اون لحظه­های وحشتناک دعوای بین خط و منحنی و نقطه مونده ...

کاش قبل باز کردن دفترش، یاد می گرفت چی جوری باید تو دستاش نگهش داره...

هرچند که شاید تو توهم بوده! و خیالش هم بازی رو باخته و مونده بین من و ما!

 

پی نوشتی مهم تراز متن: شما چه برداشتی کردید از این (تقریبا") داستانک؟؟! آخه می خوام بدونم تا چه حد تونستم منظورمو برسونم.همین.

التماس دعا تو این روزایه آخر...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 23:47 توسط سحر |

چه وبه مُرده ای!! تابستون و زمستون نداره. گناهی دائم التعطیله! خواستم ببندمش ولی می بینید که هست! حالا مهم نیست.

چه قدر روزا عوض می شن. پارسال این موقع چه حالی داشتیم... همه جا رنگ سیاهی داشت واسمون.(لطفا" اگه زحمتی نیست یه صلوات نثار روحش کنید!) ولی امروز و این روزها نه تنها سیاهی نیست بلکه سفیده سفیده! سیزدهمین نفر هم آمد! هر چند آمدنش برای من و... خیلی خوب نیست چون من پدر و مادر را تنها کرده ولی به قول دوستی تنهایی هم شتری ست که دم در هر خانه ای می نشیند!! ولی حیف...

حیف که تابستون هم داره تموم میشه....تقریبا" یه ماهه دیگه این موقع بیدار باش های صبح و ناهارهای ۳بعدازظهری ولی از این حرفا گذشته دلم از اون شور و شوق های مدرسه ای می خواد. البته تو همین تابستونش, هم دوستان بودند و هم درس( مخصوصا" این دو هفته ی اخیر!!!!!!!) ولی اثری از مشوقان(گ.گ) نبود. خدا کنه آخرش یه چیزی بشیم که از خجالت خونواده هامون در بیایم( البته اگه مرام خجالت کشیدن تو وجودمون نهادینه شده باشه!) امتحان امروز صبح که همه رو دپرس کرده. ایشالا دفعه بعد فرجی بشه.

از اینا که گذشته, نمی دونم باید گفت خوشبختانه یا شاید هم... ولی بازم ماه رمضان رسید. دوباره سحر و افطار و خواب های طولانی!! خیلی وقت است که خوب نخوابیدم از ماه رمضان پارسال تا امسال خیلی هامون خیلی ها رو از دست دادیم. از اینکه یه ماه رمضان دیگه هم مهمون خدا شدیم که شاید بتونیم یه خرده از اون همه سیاهی هایی که داریم رو کم کنیم (هرچند اگه بازم مراممون قد بده و یه خرده تلاش کنیم واسه تکون دادن خودمون) باید خیلی شاکر بود; ولی فقط یه خواهش. تو عبادت هاتون واسه بقیه هم دعا کنید. من یکی که خیلی نیاز به تغییر و دعا دارم. نمیدونم تا حالا شما هم اینجوری شدید یا نه ولی من ته احساساتم شُل شده. قدر این روزها رو بدونیم. التماس دعا.

پ.ن: وقت کردید کتاب "هاکردن" از پیمان هوشمند زاده رو بخونید. خیلی عالیه. پر از انرژی مثبته.( البته مطمئنم که همه وقت میکنن!)

پ.ن: چه قدر ایندفعه عامیانه نوشتم. آخه اظهار وجود بود و بس!


۸۸.۶.۲۳ جالبه من فقط یه پاراگراف نوشتم بیشتر نظرا شد درموردش! از همه ی تبریکاتتون ممنونم
+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 22:7 توسط سحر |

زورم آمد همین قدر را هم نگویم. شاید خیلی برای شما کم باشد ولی برای خودم دنیایی است از شیرین ترین خاطرات که با همین یک جمله تداعی می شوند...

فقط چند واژه: منطقی, احساساتی, شوخ طبع, حامی, بسیار خیّر و مثل خودم دوستدار همیشگی خواب!! 


و بدانید خدا به شما رحمت کناد, شما در روزگاری زندگی می کنید که گوینده ی حق اندک و زبان برای راستگویی کُند است و کسی که ملتزم به حق است, خوار شمرده می شود. مردم این زمان گرفتار گناهند و چرب زبانی و تملق در میانشان شایع است. جوانشان بدخلق و خشن است و پیرشان گنهکار, عالمشان منافق و قاری (زاهدشان) در محبت ریاکار. کوچک ایشان بزرگشان را تعظیم نمی کند و توانگرشان فقیر را در معیشت یاری نمی کند.

نهج البلاغه. خطبه۲۳۳ 

به راستی این است احوال روزگار ما... 

 ولادت حضرت علی (ع) و روز پدر مبارک. 

پ.ن: من و این همه فعالیت!!!!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 16:15 توسط سحر |

چه قدر زمان زود میگذرد. بعد از سکوتی دو ماهه دوباره مینویسم. خسته شدم از نوشته های غیر قابل گذاشتن! به خاطر همین تصمیم گرفتم امروز برای خودت بنویسم و باز هم یک نوشته ی با سانسور صفحه ی اول این جا را پر کند!

خودم) حیف که او اجازه ی این یک قلم را به من نداد! در تمام این مدت حسابی شنیدم و خواندم, حتی این آخری ها هم گاهی از درس هایم می افتادم و کارم به شب زنده داری می کشید; اما ... ( یک قلم ایهام دارد!! این هم یادی از مدرسه ) نمی دانم چرا این بار شورم بیشتر از هر وقت دیگر شد... شاید ترسیدم; بس که همه متذکر شدند " خودت را درگیرش نکن" و من هم سعی کردم خودم را کنترل کنم! ولی دو نکته: واقعا" این دنیای پوچ ارزشش را ندارد که آخرتمان را قربانیش کنیم(مقام معظم رهبری) و اگر هیچ وقت دروغ وجود نداشت;  هیچ کس هم حاضر نمی شد یکی از کلمه سخت های املای شب هایش;دروغ باشد و آن وقت بود که انبوهی از این خاکستری ها روشن می شد. سفید نه, روشن.

امروز) سخت است از دیگران بنویسیم. شاید فقط برای منی که در توصیف خودم و کشیدن خودم مانده ام و نمی دانم کدام کلمه و کدام خط یا منحنی روی صورتم بیشتر به خود ِ واقعیم نزدیک است; خیلی دشوار می شود از بقیه نوشتن! از کسانی که از ضعف وجودیم هنوز خیلی در موردشان نخوانده ام; ولی باید بخوانیم تا بیشتر بدانیم به چه چیزهایی مقیّدیم و چرا گاهی نمی خواهیم تحت هیچ شرایطی بعضی ارزش ها را  از دست بدهیم و گاهی دانسته یا نادانسته جدی نگیریمشان. ولی مطمئنم همه ی سختی هایمان از نشناختن کسانی چون اوست که امروز را به حرمت وجود پاکش روز مادر نامیدند.

نمیدونم حالا چند نفر مثل من, تو شرایطی هستن که هنوز  هم نتونستن به صدای مهربون مادر هم تبریک بگن! مادری که صبح بعد از طلوع خورشید برای بیدار کردنم بیدار می شه و حاضر میشه برای هر کدوم از ما از هر ساعتی از خوابش بزنه. خوابی که خیلی برام غیر قابل تصور که یکی حاضر باشه واسه غیر خودش ازش بزنه! ( شایدم برای منی که یکی از بهترین علایقم خواب و تازگی ها توانایی خواب ایستاده رو هم پیدا کردم; این قدر غیر قابل درک باشه!! ) و نبودنش خاموشی از نوع محض و درست این روزها با نبودنش دارم حس می کنم که یک چیزی رو گم کردم و برای پر کردن این خلأ هیچ چیزی رو پیدا نمی کنم. ولی امیدوارم جایی که هستی به یادم باشی و برام دعا کنی که مطمئنم حالا امروز همه هر چی داریم از دعای خیر مادر و پدری است که روزها و ساعت هایی از عمرشان را برای ما می گذرانند. کاش دلشان را به دست آوریم و یادمان باشد خانه ی سالمندان; خانه ای برای آن ها نیست و امروز اگر کسی آن جاست; در تنهاییش به تو و من فکر می کند که حالا کجاییم و چه می کنیم؟! این هم از بی رحمی های ما و محبت های آن هاست. میان اشک های گونه هایشان به یاد تو اند. به یاد تویی که انگار به همین زودی آلزایمر گرفته ای ...

حیف که به مادر بزرگ هایم هم هنوز تبریک نگفته ام و حتم دارم با شنیدن صدای تبریکم به خودشان افتخار می کنند!! و از قصه های دیرینه برایم می گویند و حالا او که دیروزش هم خیلی یادش نمی آید به مادربزرگ که حتم دارم تمام وجودش است و دیدن اوست که امیدبخش و شادکننده اش است حتی تبریک هم نمی گوید. دیگر این چیزها هم یادش نیست!!! و این ملال انگیز است برای منی که می دانم او چه مرد بزرگی بود و هست و یک نکته ی دیگر: من با نوشتن و یاس هشت ساله با نقاشی کشیدن ابراز احساسات می کنیم!

 

وبم) از اینکه تقریبا" یک سال است این جا گاهی نوشته هایی از من می خوانید و لطف می کنید و نظر می گذارید بسیار ممنونم و این هم دوره ای از عمر من است و یک نکته ی دیگر: این جا,در  این دنیای مجازی, دارای شخصیتی شاید متفاوت تر از خود ِ واقعیم شدم!!

و یک انتقاد: لطفا" وقتی لطف می کنید و نظر می دهید; سعی کنید مربوط به پست باشد! اینم از انتقاد من به شما حالا...

مادر, روزت; وب لاگم, تولدت; دوستان, تعطیلات و مردم, دولت جدید مبارک.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 21:40 توسط سحر |

 سلام. ان شاءالله ایام بر همگان به کام بوده باشد. تو این تعطیلات دو تا کتابی خوندم که فکر کردم شاید بهتر باشه به شما هم معرفیش کنم و باشه واسه اعلانه حضور(!)؛ چون ممکنه تا بسی مدت و یا برای همیشه نباشم!

کتاب "جامعه شناسی خودمانی" ("چرا درمانده شدیم؟" ) از آقای حسن نراقی که فکر میکنم هر ایرانی بهتره اینو بخونه و اگه خواستید بخونید مقدمه ی نسبتا طولانیش رو هم حتما بخونید(!) .

کتاب "نامه های خط خطی" از خانم عرفان نظر آهاری. این کتاب  مخصوص کسانیه که مدتی است دنباله جایی میگردن واسه پیدا کردن خداشون و حرف زدن باهاش ( و به نوعی میتونه خیلی واسه نوشتن هم مفید باشه). اینم از پشت جلد این کتاب:

"این روزها، آدم ها سرشان شلوغ است. کسی حوصله خدا را ندارد. کسی حال او را نمی پرسد. کسی برایش نامه نمی نویسد؛ اما تو این کار را بکن. تو حالش را بپرس. تو چیزی برایش بنویس، ساعتهایت را با او قسمت کن؛ ثانیه ها را هم."

روز و روزگار خوش. در پناه حق.

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 16:4 توسط سحر

اشتباه نیامدی. ادامه بده. باقیه راه هم از همین جاست. نترس.

چرا هنوز میترسی؟!

از تنهایی می ترسی؟

افسوس. بسی افسوس. هنوز هم داری فکر می کنی حتما باید برای قدم برداشتن هایت کسی باشد که...

کسی باشد که چی؟ که چه بکند؟ زیر بالهایت را بگیرد؟؟ و بعد چه شود؟ تو را هم رنگ امیزی کند؟!!

تو را به خدا این کار را با خودت نکن. خسته نشدی از بس رنگت کردند؟ من که گاهی نگاهت می کنم؛ نمی فهمم الان دقیقا چه رنگی هستی؟! ان قدر زود رنگ عوض می کنی و ان قدر این رنگ ها با هم در تضاد و تعراضند که از دور شبیه تخته سیاه شدی!

یاد تخته سیاه افتادم. کاش با همان تخته سیاه ها یاد می گرفتیم که اگر چیزی سیاه است می توان گچی گرفت و روی ان نوشت با گچ سفید، سبز، زرد، ابی و قرمز. کاش زودتر پی می بردیم دنیا سیاه است و این ماییم که می باید روی ان راه برویم و حالا با قدم هایمان ان را رنگ کنیم.

ولی من که حالا به خودم و به این و ان ها نگاه می کنم می بینم همه خودمان را به جای تخته سیاه گذاشتیم و اجازه دادیم روی اذهان متعالیمان راه بروند و ان قدر عبور و مرور بشود که ناچارانه سیاه شدیم و حالا شدیم مثل تخته ای که با گچ های سیاه رویش راه می روند! این اندر عجایب اعمال ما نیست؟!!

گاهی ان قدر منطق و دلیل کم می اوریم( گاهی هم که اصلا نداریم) بر می گردیم به گذشته ها! حتی خودمان را مجبور می کنیم که ان ها را سیاه ببینیم و علت سیاهی امروز را سیاهی دیروز بدانیم ولی یه سوال: (امیدوارم تا حالا در ذهن هایتان ایجاد شده باشد! ) چرا کسی از من نمی پرسد تو که از سیاهی حرف می زنی ؛ خودت در کدام نقطه ی این سیاهی هستی و خودت چه قدرش را ایجاد کرده ای؟؟ بی انصافی نکنید و پای خودتان را از ماجرا بیرون نکشید!

هر چند گاهی وقتها ان قدر غرق دیگران می شویم که نمی دانیم خودمان کجا هستیم؟؟ ولی خودمان را در یابیم. از برای سیاهی اطرافمان، خودمان را سیاه نکنیم و سعی نکنیم غیر سیاه ها را هم سیاه کنیم؛ خودمان باشیم؛ واقعیت ها را بپذیریم و از اندیشه هایمان دفاع کنیم( البته با استدلال) و به این رنگ نپذیرفتن ها القاب ندهیم. سعی کنیم تاب مقاومت و گوش شنیدن داشته باشیم.

 شاید باید  همه ی این ها را می گفتم تا اخرش بگویم؛ روز و روزگار خودش می گذرد این بهار و زنده شدن دوباره طبیعت فرا می رسد. با متوسل شدن به ماجرای اطرافمان سعی نکنیم ان را انکار کنیم؛ هر چند این جا خود جزیره ای سرگردانی است  که باید بچرخیم و ببینیم ولی هیچ چیز مانع نظم طبیعی و خدادادی نمی شود. حیف است طبیعت  دوباره زنده شود و من هم چنان از ته چاه نفس بکشم. هوای بالای چاه و بیرون چاه خیلی مطبوع و تازه  است. شاید نیاز باشد خودم را غرق اب کنم و با طبیعت دوباره نفس بکشم؛ با شکوفه های روی درخت ها قدم بردارم نه با حشرات سرگردان توی چاهه این جزیره ی سرگردان! این پایانی است برای نوعی از بهترین شروع ها.

شما بر سال نو مبارک

پی نوشت مخصوص دوستان: تنبلی نکنید(م) و به برنامه هایتان(م) در این ایام پی در پی تعطیل برسید(م). این دورانی طلایی است.

ایام بر همگی به کام. یا حق.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 23:5 توسط سحر |

دنیا و آدم­ها و آسمان  با همه­ی عجایب و انبوهی از تفاوت­ها با هم روز روزگار می­گذرانند و من هم ذره­ی بسیار کوچکی از این انبوهیات هستم و با چشمانم گاهی می­بینم و گاهی این مشاهداتم قوی­تر شده و به تفکر می­رسد و سپس شاید قدرت بیان پیدا کرد و اگر تفکرش قوت پیدا کرده باشد، بیانم توأم با اطمینان است و این تبدیل به عقیده می شود و شاید بعد ازبیان، نیاز به دفاع باشد.

اندر عجایبش این است که ماجراهای دیده شده­ی من هم هریک جریاناتی مختص خود را دارند و هیچ چیز مشابهی حتی میان آن­ها هم نیست.

و در میان انبوهی از آدم­ها قدم برمی­دارم .

پدربزرگم هشتادو پنج سالگی­اش را می­گذراند و حالا فکر می­کند چرا دیگر نمی تواند مثل قبل شعر حفظ کند؟؟ فکر می کند اینجا کجاست که سالها در آن زندگی کرده است؟؟ این کیست که شتابان به سوی او می­آید و اظهار علاقمندی می­کند؟؟ این چه دردی است که دارد پاهایش را بی حرکت می­کند؟! دقیقا همان لحظه­هایی که با پدربزرگم بودم، می­دیدم او به چه فکر میکند و من به چه؟؟ و بعدش فکر می­کردم من هم که هر روز صبح تمام کوچه را دو دقیقه­ای می­دوم؛ شاید روزی برسد که تیک و تاک ساعت هم خسته شوند ولی هنوز من راه را نرفته باشم و ناگهان باتری ساعت زندگی من از کار بیفتد و حتی میان دویدن هم روی یخ­های صبح سر بخورم و خودم و یخ­ها را بشکنم!

همین لحظه هایی که به فکرهای پدربزرگم فکر می­کردم؛ از اینکه نوه­ی او هستم؛ افتخار می­کردم و لذت می­بردم و می­برم. حاضرم ساعت­ها پاهایش را ماساژ به دهم تا دست آخر یک بیت از آن بیت­های ناب مولوی برایم بخواند و به من لبخند بزند. آنجاست که احساس غرور می­کنم. این­ها یعنی لذت بردن  از با او بودن! اما گاهی در میان همین موجودات شی ٍعجاب_انسان­ها ؛یافت میشوند چیزهایی که ساعت ها گلویم را می­خارانند؛ ساعت­ها مجبورم می­کنند و مجبور می­شوم بایدهایم را ...

چیز دیگری هم هست. مشکلاتی که همه از وجودشان رنج می بریم و همیشه به گونه­ای وجود می­­آیند و ما گاهی برای توجیحشان آسمان و ریسمان می­بافیم و گاهی هم برای بیان شدتشان و بزرگنمایی­شان فقط سیاهی و آن­ها را می­بینیم .شگفتا، همگی غافل از آنیم که این­ها اندر نرسیدن زمان ظهور کسی است که روزی می­آید.

اللهم عجل لولیک الفرج.

پ.ن: ممکن است به عناوینی بسیار متفاوت، تا بسی مدت به روز نکنم و شاید هم دیگر مجالی برای نفس کشیدن نماند چه برسد به به روز کردن اینجا!!!پس همه­ی شمایی که این پست را خواندید یا نخواندید، شاد باشید البته با در پناه خدا بودن.

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 0:41 توسط سحر |

پتو را روی سرم می­کشم. با خودم فکر می­کنم، درست بود؟؟ حقم را خواهم گرفت. نه، یعنی خدا به من نتیجه خواهد داد. آن قدر به این نتیجه­ها و کرده­ها فکر می­کنم که آخرش خوابم می­برد. هنوز هوا تاریک است. تاریک تاریک... با صدای  زنگ بیدار می­شوم. چشمانم باز نمی­شود اما مجبور است...ساعت هم مجبورش کرده است (خودش هم نمی­داند این­ها مجبورند، اجبارند و یا ... ) نماز می­خوانم و زود آماده می­شوم. آماده­ی حرکت.... همهمه­ است. پر از فریاد....سوت می­زند و حالا شروع می­شود. مسابقه است و دیگر هیچ کس نه به یاد کسی هست نه کسی را می­بیند. هر چند این، قانون بازی است و باید حتما رعایت شود. در غیر این صورت خلاف قانون است.

و دوباره سوت می­زند. باز همان سوت زننده­ی اولی است و حالا جز صدای سوت در سکوت صدای دیگری نمی­شنوم. هیچ کس نمی­شنود. اصلا چیزی نیست که قرار باشد شنیده شود... مسابقه تمام می­شود و تو با کوله باری خستگی برمی­گردی. خسته­ای از مسابقه، خسته­ای از قبل مسابقه و خسته­ات می­کند نتیجه­ی مسابقه. هر چه با خودم فکر می­کنم، بالا می­روم پایین می­آیم، هر چه فکر می­کنم نمی­فهمم چرا خواسته نتیجه این شود!
حتما او در تعیین نتیجه نقش داشته؛ یعنی تنها دست او بوده .کمی به او نزدیک می­شوم. فرصت مناسبی است هم برای او قد برمی­دارم (بی هیچ هدفی جز رسیدن به خودش. شاید باید بهتر باشد بگویم با اخلاص تمام برایش گام برمی­داشتم) وهم در طول این مدت سعی می کنم برای مسابقه هم در وقت خودش تلاش کنم. مسابقه تمام شد ولی، اکنون نتیجه­اش هیچ چیز مشترکی با ماجرای قبل از مسابقه ندارد!!! شاید خدا بداند... یعنی حتما می­داند. صدایش می­کنم. خدا... ای خدا، تو که دیدی؛ چرا خواستی این چنین شود؟؟چه ارزشی است که در بطن آن نهفته است؟؟!!... ولی این، قانون طبیعت است.

حالا که از شعله­ی آتشم کاسته شده، می­گویم حتما خدا فکر می­کند زمان فهمیدن آن هنوز نرسیده!!
به دلایل رویدادها هرچند کوچک هم فکر کنیم. در تمامی آنها ارزشی نهفته است و این یعنی حذف واژه­ی اتفاقی.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 16:6 توسط سحر |

ما هم نفس می کشیم؟؟ ما هم بارن را می بینیم؟؟ ما هم آواره بودیم؟؟ ما هم سال هاست که شب­ها نمی خوابیم؟؟ ما هم چندین سال است که ماجرای آوارگی هایمان متن کتاب­ها و مجلات شده؟؟

همان لحظه ای که صاف صاف در خیابان های فکر و خیالت زیبا می چرخی و می خندی؛ کسی هست که خون می گرید. کسی هست که مدت هاست نخوابیده، کسی هست که خیابان ندارد، اما زنده است نفس می کشد و مثل ما خیال دارد؛ و شاید تمام روزهایش درخیال آرامش است...خیال آرامش.... نمی فهمیم چه می کشد...نمی فهمیم صدا یعنی چه، ما هنوز در پوچی افکارمان پرسه می زنیم، هنوز برای نا­عدم­ها می­خندیم، راه می رویم فقط برای گذراندن زمان، برای جاوید بودن زندگی نمی کنیم....ما کجاییم، وقتی روز تیره می شود، وقتی عده­­ای زیر آوار جان میدهند، وقتی تعداد تنفس های او تمام شده و دنیا برایش سرآمده، آنقدر نوزادها رفتند و آنقدر غم به جای گذاشتند در طول این سالها، که ما تازه می خواهیم بفهمیم در جایی از دنیا آسمان به رنگ دیگری درآمده و سیاهی شب های ما شاید به سیاهی روزهای آنها نباشد... چه قدر برای ناعدم فریاد می زنیم...هرچه قدر فکر می کنم می بینم انگار همه­ی جهان پرتوقع شده اند؛ انگار همه ناله می کنند؛ اما کجاست ناله­ی ما و ناله­های مادران و پدران غزه... چه قدر برای گذراندن هر ثانیه نیاز به مقاومت دارند و ما چه قدر نامقاوم شدیم؟! چه قدر راحت بهترین لحظات عمرمان را برای هیچ و پوچ خراب می کنیم... می خواهیم بجنگیم اما انگار تنها ما هستیم برای جنگ و مجبور می شویم به ناچار با خودمان بجنگیم...

چند روز پیش پدر و مادری را نشان دادند که پنج دختر زیر ده سالشان را با هم از دست دادند!!!

واقعا چرا؟؟؟به کجا چنین شتابان؟؟؟ این همه کشت و کشتار برای چی؟؟ کجاست آن حس انسان دوستی که همواره مدعیش بودیم؟!از همان کلاس اول و در مشق شب هایمان می نوشتیم من کشورم و همه ی  مسلمانان را دوست دارم... از خودم می پرسم پس بچه های اسرایئل با آن پدرانشان و آینده­ای که در پیش دارند در مشق شب­هایشان چه می نویسند؟؟ مگر سربازان رژیم صهیونیست هم روزی  کودک نبودند؟؟ مگر روزی انها هم لطیف نبودند؟؟ پس خدایا چرا امروز همان ها می کشند و نیست می کنند؟؟ مگر همه از تو نیامدیم؟؟ پس این چه قانونی است که امروز تیتتر مجلات هم شده "مصادف شدن عاشورای غزه با کریسمس غرب"!!!

 همه با هم برایشان دعا کنیم، اگر باور داریم روزی ما بودیم که در اولین کلمات مشق شب­هایمان دم از مهربانی و کمک و دوست داشتن می زدیم...

پ.ن1: از دوست گرامی، اقای چیتگران هم که باعث شدند من هم مثل خیلی های دیگر بیشتر فکر کنم؛ بسیار ممنونم.

پ.ن2: تمام زندگی پول درآوردن و کار کردن و بیرون رفتن و فقط درس خواندن نیست. باور کنید!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 14:36 توسط سحر |

 

عید ولایت بر شما مبارک


پ.ن: شما انتقام بین ادم ها رو قبول دارید و موافقید با انتقام گرفتن؟؟ این روزها من قبولش ندارم. لطفا بگید چرا؟!

بدرود.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 23:8 توسط سحر |

 

چه قدر ارام.هر چند همه ی کائنات درتلاطم و  حرکتند.

انگار، من ارام شدم.شاید، من ارام فکر می کنم.خیلی ارام.اصلا ارام یعنی چه؟؟؟چه کسی می داند؟؟؟هنوز هیچ کس نیست که بخواهد بداند(نه؛تیرگی چشمان عضوی از ارامش نیست ؛ چشم ها را باید شست)ارام  قضاوت کن. چرا، هنوز هم پرندگانی هر چند معدود در سکوت سیاه شب اواز می خوانند.اینکه از کجای جهان ، با چه اندیشه ای صدای پرنده را بشنوی و به ان با چه دیدی نگاه کنی؛گاه برایت گوش خراش و گاه دل نواز خواهد بود.هیچ کس نیست که بخواهد گوش هایت را تسخیر کند.همین،  ارامش است.شاید هم اگر اوازه خوان ارام باشد ،تو ارام خواهی شد.اما ارام بودن اوازه خوان را چه کسی معنی می کند؟؟؟کیست که برای ذهن های متفاوت ما برای معنی واژگان واحدی تعیین کرده باشد یا چیست که بخواهد واحد باشد.

هر چند امروز بسیار شلوغ و بسیار سیاه بود.اما ، امروز همین حالا به پایان می رسد.امروز همان دیروزی است که برایش لحظه شماری می کردی.امروز همه چیز می گذرد.چه افسرده حال؛چه مسرور.

عاقل باش و بگذار فراموش شود.نه از برای رفتن ؛ برای بهتر ماندن . به لحظه ی پرواز به هنگام ظهور بیندیش و ذهنت را ان گونه بساز که از برای پروازی توام با شور و پیروزی اماده شده باشد.

افرینش ما از ناعدم و بودن در جهانی پیشین و قرارگرفتن در جهانی پسین .....دیگر این فریادها چیست؟؟؟چرا فریاد؟؟؟

یا حق.

+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 13:14 توسط سحر |

بی هیچ حاشیه ای

روزمون مبارک

روزهای نوجوانی پی هم می گذرند. گذشت این روزها در رقم زدن سرنوشت ما تاثیر فراوان دارد.هر روز که از خواب بر می خیزیم به خود وعده می دهیم که روزی دیگر را با پشتکاری حیرت انگیز اغاز خواهیم کرد.نه دیگر این سال های خوش نوجوانی باز می گردد و نه زمان از حرکت باز می ایستد .تنها در صورتی که وعده ها عملی شوند می توانیم انتظار روزهای موفقیت امیزی را داشته باشیم .تحقق وعده ها نیز در دست های سازنده ی خود ماست. موفقیت ها خود به خود به دست نمی اید. این ماییم که باید امروز بذر ان ها را بی افشانیم تا فردا بتوانیم محصول ان را درو کنیم.

اینم به افتخار خودمون.شاد و پیروزباشید.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 21:59 توسط سحر |

 

انگار همه چیز هیچ بود .ان هم تلاطم و اندوه و سرگردانی و ندانستن ها هیچ بود.نا وقتی که باشیم و خورشید بتابد و چشم باز کنیم و  ببینیم ، هیچ چیز تغییر نمی کند.همان لحظه هاست که می گذرد.روز،شب می شود و شب ، روز.ثانیه ها بی هیچ توقف و بی هیچ تغییر شتابی ، همان طور ارام می گذرند....بی هیچ فریادی و...روز و روزگار می گذرد و دوباره بهار می اید ، دوباره مهر می شود . شاید دوباره ، زمستان ،سرد شود.خشک ،یخبندان ، سیاهی .اما ، باز بهار می اید...دوباره گل می شکفد و دوباره عید و جشن و شادی فرا می رسد ....اما ، کی می فهمیم بهار می اید؟؟وقتی امد ،یا روزهای سرد زمستان و یا در اوج خوشی ها به یادش می افتیم؟؟؟...شاید هیچ وقت هیچ چیز تلخ نشود،اگر تو باشی.اگر ،در اوج سیاهی نور حضور تو را ببینیم.ترس و رعب مانع قدم برداشتن نشود و تو تا انتهای مسیر و تلخی بیایی ...ابتدا و انتها و همه ی ثانیه ها هست ؛ اما ، انتها حضورش را حس می کنی .کاش در اغاز می دیدمت و با نام تو اغاز می کردم...دوباره بازگشتم و سیاهی را پذیرفتم .مرگ.هنوز هم می ترسم....اما چه غرور لذت بخشی است که امروز تنها به خاطر خودت زیبا می بینم و دوباره سفید رنگ می کنم و سپید می بینم . سفید....شاید نور بتاباند و من دیگر در این سپیدی محو شوم و ان قدر برایت گام بردارم ،ان قدر تو را ببینم ، که باشم برای فهماندن و سپید کردن دیگران. آری ؛ نقاب سیاهم را باد دزدید....شاید ان باد تو بودی.

ومی ایم تا قاصدکم را برای یک درخت زمستانی فوت کنم.....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 0:20 توسط سحر |

آره خودم بودم که داشتم فریاد می زدم من توانستم ، من همچنان می توانم و انگار داشتم می توانستم.چه ثانیه های متفاوتی است.این قانون زندگی است یا دنیا؟؟؟خیلی زود عوض می شود وتغییرمان می دهد...عجب!تازه امیدوار شده بودم ،داشتم اعتماد به نفس می گرفتم ، داشتم با خدا حرف می زدم.این وسط اون چی می گفت؟؟!...همونی که دیروز تو اوج خندیدن ها و خنداندن هایم، اونم تو مدرسه، به یادم می امد.دیروز خوب جنگیده بودم، اما انگار جنگ دیروز، نتیجه ی  پیروزی فردا را ....(بگذار پر نشود،می خواهم کمرنگش کنم)اما ان چه بود؟؟امروز مجبورم کرد در حضور همه اعلام کنم حیرونم...امروز پی در پی برنامه های ذهنم را به یادم می آورد.قرارهای دیروزم برای امروز،برنامه های نیمه انجام شده ی ذهنم و...و آری؛ با لاخره توانست آزارم دهد.چیزهای بدی را به یادم نیاورد ، همه برای ساختن خودم بود.اما ، آن خودم ها ،هیچ کدام ارامم نکرد.انگار دارم می فهمم......اره، پرتوقع شدم.شاید، می خواهم حتما همه ی خوبی ها با خوبی شروع شوند،شاید این معلق بودن ها ،هم محرکی باشد برای موفقیتی .....خدا خودش می داند.خدا کند، همان شیطان دور میدان  نباشد.من  و غرور...نباشد...می ترسم،امروز غفلتی کنم که افسوسی بسی بیشتراز افسوس های ناشی از گذر زمان داشته باشد.امروز تنها، من و زیستن و گذر زمان نیستیم،امروز دوباره مسئول شدم....

کاش همین امروز بفهمیم که  زندگی چه رنگی است؟!فهمیدن رنگ دیروز ،شاید افسوسی باشد و بس.

شما می دانید آن چیست؟؟؟؟

پ.ن:مهر امد و ...

و شاید ما دیگر نباشیم..پس،شما در پناه حق.

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 0:35 توسط سحر |